داستان کوتاه زیبا :فقط کمی صبر کن !

نوشته شده توسط در تاریخ

A man was praying to god.
مردی داشت دعا میکرد…

He said, “God?”
او گفت خدایا
God responded, “Yes?”
خدا جواب داد: بله
And the Guy said, “Can I ask a question?”
و مرد پرسید می تونم یک سوال بپرسم؟
“Go right ahead”, God said.

خدا جواب داد بفرما
“God, what is a million years to you?”
خدایا یک میلیون سال در نظرت چقدره؟
God said, “A million years to me is only a second.”
خدا گفت:یک میلیون سال در نظر من یک ثانیه است.
The man wondered.
مرد شگفت زده شد
Then he asked, “God, what is a million dollars worth to you?”
بعد گفت خدایا یک میلیون دلار در نظرت چقدره؟
God said, “A million dollars to me is a penny.”
خدا گفت :یک میلیون دلار به نظرم یک پنی است.
So the man said, “God can I have a penny?”
پس مرد گفت :خدایا آیا می تونم یک پنی داشته باشم.
And God cheerfully said,
و خدا با خوشروئی گفت:
“Sure!…… .just wait a second.”

حتماً……فقط کمی صبر کن

منبع:بگردین


ادامه مطلب

داستان طنزباحال: امتحان پدر زن!

نوشته شده توسط در تاریخ

داستان کوتاه پدرزن

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم  والدینم خیلی کمکم کردند  دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !

من خیلی خوشحال بودم !
ادامه مطلب …

(ادامه…)


ادامه مطلب

صفحات سايت

آمار سایت

تعداد مطالب : 98
تعداد نظرات : 0
بازدید امروز : 118
بازدید دیروز : 299
بازدید این هفته : 1710
بازدید این ماه : 4009
کل بازدیدها : 35085
خروجی فید امروز : 2
ورودی گوگل امروز : 0
میانگین ارسال روزانه : 0.38
میانگین نظرات روزانه : 0.00
افراد آنلاین : 5 نفر
تبادل لینک با 6